تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد
و تو می دانی که چه مدت بی من هستی

اینم واسه این که به روز شده باشه

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

غنچه خنديد ولي

 باغ به اين خنده گريست

 غنچه آن روز ندانست كه اين

 گريه ز چيست باغ پر گل شد و

 هر غنچه به گل شد تبديل گريه باغ فزون

 تر شد و چون ابر گريست باغبان آمد و يك

 يك همه ي گلها را چيد باغ عريان شد و ديدند

 كه از گل خالي است باغ پرسيد چه سودي بري از

 چيدن گل ؟ گفت : پ‍‍ژمردگي اش را نتوانم نگريست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

اي روزگار

مرا نيز بسان گل تنهايي تنها كن

كه همه دور و برم آشوب است

خلوتي ميخواهم

كه مرا دريابد

و برون سازد از اين همهمه مردم دون


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

دل زدیدار تو شد مست که از عقل برید

              چشم چشمان تورا دید که از دیده رمید

بابیابان چه سنم این دل ماداشت بجز

             اینکه دیوانه ز ابروی کسی گشت که دید 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

بیایید با هم روراست باشیم هم من هم شما میدونید اینی که میگن

مرد اونیه که در مقابل سختیا طاقت بیاره همش حرف اوناییه که نمیدونن سختی یعنی چی اگه یه کم حتی یه ذره سختی میکشیدن اونوقت تا ابد با ما هم عقیده مشدن که پیر پیر است گرچه شیر بود

 

البته میبخشینا یه ذره دلم گرفته بود گفتم براتون بنویسم

خصوصاْ اونیکه برام یادداشت گذاشه که تنهاست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

دوست داشتن را درنگاهت تجربه کردم

با نگاهت به دنیای چشمان سیاهت سفر کردم

با خماری چشمانت ارام شدم

با لبخندت معنی دوست داشتن را لمس کردم

با زیبایی هایت به دنیای عشق سفر کردم

با حرف هایت هوش را از یاد بردم

با افکارت افکارم را امیختم

با راه رفتنت بی اختیار به زمین افتادم

با شلاق موهایت ازخواب بیدار شدم

و باز هم با دستانت ارامش تجربه کردم

***************************

هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من ..

به غیر ازبا تو بودن نیست هوایی در سر من..

هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من...

هنوزم بیقراره این دل دیونه من....

فراموشم نکن....
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

دوباره تنها شدم ، دوباره دلم هوای تورا کرده

خودکارم رو از ابر پرمی کنم و برات از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تو رو میون شمع ها دیدم

دوباره میخوام به سوی تو بیام، تو را کجا می توان دید؟

در اواز شباویزهای عاشق؟ در چشمهای یک اهوی مضطرب؟

در شاخه های یک مرجان قرمز؟ در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته؟

دلم می خواد وقتی باغ ها بیدارن برای تو نامه بنویسم

و تو نامه هام رو بخونی

ای کاش می تونستم تنهاییم رو برات معنی کنم

واز گوشه های افق برات اواز بخونم

کاش می تونستم همیشه از تو بنویسم

ومی ترسم از روزی که نتونم بنویسم

و دفترهایم خالی بمونه وحرفهای ناگفته ام به دنیا نیاد

می ترسم نتونم بنویسم

دوباره شب، دوباره طپش این دل بیقرارم

دوباره سایه ی حرفهای تو که روی دیوار روبرو می افتد

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره یاد توکه این دل بیقرار رو

بیدار نگه داشته

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

ودوباره من و تو ویک دنیا خاطره.....
tanha
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه ، محو تماشای نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
« از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آئینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! »
با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد ،
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... »
باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم ، نرمیدم .
رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو ، اما ،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ! ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

دل زدیــــــدار تو شد مست که از عقل بریـــــد

      چشم چشـــــمان تو را دید که از دیده رمیـــــــــد

                 با بیابــــان چه سنم این دل ما داشت بجـــــز

                            اینکه دیوانه ز ابروی کسی گشت که دیــــــــــد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

وقت رفتن به تو گفتم كه ز رفتن نهراسم

        ترسم اين است كه با من نروي اي گل ياسم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  |